Tuesday, August 23, 2011

این روزها

میخوام اول بگم این روزها زندگیم داره چطور میگذره. یه پس زمینه کلی فقط از پررنگترین چیزها
- دو روز دیگه مامان از سفر دو ماه و نیمه به آمریکا برمیگرده و من به شدت در حال روزشماری هستم! راستش اولین بار بود که اینقدر طولانی از هم دور میشدیم و خب خیلی دلتنگ و گاهی واقعن افسرده بودم این مدت. هی از خودم میپرسیدم وقتی از ایران بری چطوری میخوای با دور شدن کنار بیای؟! تازه این بار فقط مامان بود و برای یه مدت کوتاه، نه کل خانواده و برای مدت نامعلوم و بسیار طولانیتر!
- خب مورد دوم خودش خودبه خود معلوم شد! چیزی که این روزها درگیرشم همین رفتن از ایرانه و پذیرش گرفتن و زبان خوندن. بالاخره تصمیمها قطعی شد و فکرها داره به عمل تبدیل میشه. میدونم سرعتم لاک پشتی بوده! سه سالی هست که دارم به این کار فکر میکنم و کشورها و روشهای مختلف رو زیر و رو کردم. آخر سر اینطور شد: اتریش یا آلمان مقصد احتمالی است و روش هم گرفتن پذیرش از دانشگاه!ـ-
- نقطۀ پررنگ این روزهای زندگیم البته آرش ه که گرچه آخر دارم میگم، ولی تو ذهنم اول از همه چیزه. درست یک سال از آغاز دوستیمون گذشته و فعلن دیگه تردیدها و درگیریهای ذهنیمون رو کم و بیش کنار گذاشتیم و مدتیه تصمیم گرفتیم با هم از اینجا بریم و جایی برای زندگی پیدا کنیم و ببینیم زندگی برامون چی تو آستینش داره...ـ
این روزها، به جز اینکه باز مدتیه چیزی ننوشتم و دلم برای این کار کلی تنگ شده، اونقدر تو ذهنم موضوع و دغدغه و ایده و برنامه و فکر و حس و چه و چه میاد و میره، که دیدم انگار باز باید نشست و نوشت، بلکه این اتوبان پر سر و صدا یک کم خلوت بشه و بتونم بفهمم کی به کیه! البته کار ساده ای هم نیست. همین که خواستم بشینم و اینجا بنویسم، اونقدر موضوعهای جورواجور اومد تو ذهنم که گیج شدم اصلن از کجا شروع کنم! حالا شاید چند تا نوشته پشت سر هم بذارم این اول کاری تا بعد دیگه یک کم سر و سامون بگیرم! :) ـ



اول شهریور 1390

2 comments:

  1. نیوشا خوشحالم
    نمی تونم بگم برای چی خوشحالم چون بی مزه است. فقط بدون برای تو خوشحالم
    بنویس

    ReplyDelete
  2. e! pas New Zealand chi? inja PHD kheili arzoone ha :P

    ReplyDelete