روزی با حس های عجیب ...ـ
آنقدر ناگهان از تابستان داغ کلافه کننده به پاییز سرد بارانی پرتاب شدیم که هیچ فرصت نشد برایش آماده شویم! امروز از صبح بی وقفه می بارد و دو سه روز پیشین را هم کم و بیش باریده و صبح من برای پیدا کردن یک بلوز آستین دار یا یک کفش جلوبسته کمی به مشکل برخوردم! حتا وقت نشد پیش از رفتن به سر کار رختخواب یا میز صبحانه را جمع کنم یا اصلن صبحانه ای بخورم! اما فقط لباسهایم نبود که برای این هوا آماده نبود، بیرون که رفتم حس و حال عجیبی داشتم. تمام روز هم نیمی از حواسم پرت صدای باران و هوای ابری و تاریک بود. ظهر هم که زیر باران ریز به خانه برگشتم همینطور. به ویژه که اولین روزی بود که بعد از سالها، این وقت روز به خانه برمیگشتم! امروز اولین روزی است که کارم به صورت پاره وقت درآمده و کم و بیش حس بچه مدرسه ای را داشتم که زنگ آخر معلمش نیامده و ولش کرده اند برود خانه!ـ
7 شهریور 1390

متاسفانه فعلن که خیلی دووم نداشته. میدونی! دیروز صبح هوا آبی بود. بعد از مدتها... اما شاید دو ساعت هم نشد تا زمانی که آسمون دیده نمیشد و کوهها توی اون مادۀ خاکستری کثیف پوشیده شدن و فقط بخشهای با برف سفید شدهشون دیده میشد...
ReplyDelete