
صبح رفته بودم پیاده روی و چند بلوک اونورتر یکی از ساختمونها رو دیدم که تازه رنگ شده بود، زرد پختۀ یکدست در ترکیب با سفید. کلی ذوق کردم که چه رنگ شادی! چقدر خوش سلیقه و حساب شده رنگ رو انتخاب کردن... اومدم خونه و از مامان پرسیدم اون بلوک پشت مدرسه رو دیدی... هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت اون که رنگش کردن؟ گفتم آره و میخواستم در ادامه بگم دیدی چقدر زرد خوش رنگیه؟! کاش همۀ شهرک رو همین رنگی میکردن! خیلی زیباست! اما زودتر از من مامان و همینطور سپهر که اون هم وارد گفتگو شده بود گفتن خیلی رنگ وحشتناکیه! نکنه بخوان همۀ شهرک رو همین رنگی بکنن؟ یه زرد بدرنگیه که.... جمله ای رو که میخواستم بگم گفتم من هم، ولی نه دیگه با اون ذوقی که داشتم و مبهوت بودم که مگه میشه یک چیز یکسان اینقدر برداشتها و احساسهای متفاوت و حتا متضاد در آدمها ایجاد کنه؟!! آدمها مثل تابعهای ریاضی میمونن، ورودی یکسان میدی و خروجی هرکدوم یه چیزی میشه. آدمها واقعن جالبن! چقدر تنوع! چقدر تفاوت!ـ
پ.ن. البته من از نظرم کوتاه نیومدم و به برداشت خودم به عنوان یک آدم ذاتن هنرمند اعتماد دارم. میدونم که اون رنگ واقعن شاد و زیباست و اگه شهرک این رنگی میشد کلی زیباتر میشد! :))ـ
20 مهر 1390
No comments:
Post a Comment