
فکر میکنم بزرگترین و سختترین مسئولیتی که آدم تو زندگیش داره همین زندگیشه و اینکه باهاش چه میکنه. همیشه دلم میخواسته زندگیم بیهوده نباشه و «این آمدن و رفتن» م یه سودی هم بهر گیتی و خودم داشته باشه برخلاف گفتۀ خیام عزیز!ـ
پ.ن. خیلی وقتها تو زندگیم پیش میاد که حس قوی ای دارم از اینکه در جایی که باید باشم نیستم هنوز. هنرمند درونم مدتهاست که داره تقلا میکنه و دلش میخواد بهش مجال رشد و شکوفایی داده بشه. خیلی وقتها دیدن یه اثر هنری، حالا هرچی که باشه، یادم میندازه که من هم دلم میخواد چنین کاری بکنم. منظورم خلق کردنه. البته یادم که نمیره! این فکر همیشه با منه. همه اش حس میکنم هیچ خروجی هنری ندارم درحالیکه برای چنین کاری ساخته شدم. مدتهاست که زیباییهای آثار دیگران رو با اشتیاق میبینم و جذب میکنم و درونم ذخیره میکنم، در انتظار اینکه بتونم خودم هم دست به کار بشم و چیزی به وجود بیارم که نتیجۀ کار و فکر خودم باشه. ذهنم همیشه پر از ایده هاییه که به اجرا درنمیان و من فکر میکنم باید هرچه زودتر شروع کنم به تغییر این مسیر... ـ
22 آذر 1390
No comments:
Post a Comment