
زمستان هنوز دست و پایش را از شهر جمع نکرده. هنوز با باد سرد و ابرهای خاکستری اش حضور دارد. پالتوها را نمیشود کنار گذاشت. بهار خودی نشان نمیدهد هنوز. اما...ـ
آن آفتاب دلنوازی که هر روز وسط اتاق پهن میشد و خودش را تا روی دیوار بالا میکشید، حالا چند روزیست گوشۀ اتاق کز میکند و مثل بچه ای که به میهمانی خانۀ غریبه ای برده باشندش، دست و پایش را توی شکمش جمع کرده. یواشی از آن گوشه خودش را به گوشۀ دیگر میکشاند و از همان نزدیک پنجره کم کم رد میشود و میرود. صبحها که میروم بیرون، هنوز نه از جوانه های درختها اثری هست و نه از رنگ سبز بهاری معروف! چلچله ها هم هنوز از راه نرسیده اند که توی آسمان ویراژ بدهند و جیغهای شادمانه بکشند. اما از سکوت چند روز پیش هم دیگر خبری نیست. هیاهوی پرنده هایی که معلوم نیست تا حالا کجا پنهان بودند، درختها را پر کرده. هوا هنوز بوی بهار نمیدهد، اما انگار زیر زمین هم خبرهایی شده که تا چند روز دیگر به سطح خواهد رسید و همه را از خواب بیدار خواهد کرد! انگار بهار پشت دروازۀ شهر منتظر اجازۀ ورود ایستاده و زمستان پیش از رفتن دارد نفسهای آخرش را میکشد. ـ
8 اسفند 1390
No comments:
Post a Comment