اگه هر کی دلش خواست در پایان این نوشته بهم بخنده، ایرادی نداره! ناراحت نمیشم :)
سه سال پیش بود تقریبن، و یه مدتی بود که داشتم به رفتن از ایران فکر میکردم. ولی همه اش نگران دور شدن از خانواده و تنهایی بودم و فکر میکردم اگه تک و تنها برم تو یه کشور غریب، خیلی زود افسرده خواهم شد. یه روز صبح که خوابم میومد و هنوز تو رختخواب مونده بودم، مامان یه لحظه اومد دم در اتاق و گفت «دیرت نشه مادر» و رفت. همون لحظه پروندۀ رفتن رو تو ذهنم بستم! همۀ توجه ها و مهربونی ها، اون لحن مامان در گفتن جمله اش و اینکه کنارت باشه و بیاد سراغت و حواسش باشه خواب نمونی... از خودم پرسیدم همۀ اینا رو با چی میخوای عوض کنی آخه؟! شاید بچگانه باشه، ولی تا مدتها بعدش هم پروندۀ بسته شده رو دیگه باز نکردم. به خودم میگفتم عمر به این کوتاهی، و هر لحظه اش نامعلوم، چرا خانواده ام رو که نقد پیشم هستن از دست بدم و برم؟! البته شاید اگه دوری برادرهام و دلتنگی همیشگیم برای اونا نبود، اینقدر این قضیه برام مهم نمیشد. نمیدونم... ولی همیشه دارم به این فکر میکنم که روزمرگیهای همدیگه رو داریم هر روز از دست میدیم و دیگه نمیتونیم از این فاصلۀ دور تو زندگی همدیگه و اتفاقهای ریز و درشتش شریک بشیم. حالا که البته عزم رفتن کردیم دوباره. ولی اون روز و اون حس رو هیچ یادم نمیره!ـ
2 شهریور 1390
No comments:
Post a Comment