Tuesday, August 23, 2011

دیگه پاییز تو راهه!ـ

صبح فقط به خاطر هوای کمی ابری نبود که حال خوشی پیدا کردم. تا اینجای امروز که نسبتن از خودم راضی بودم! پا شدم رفتم پیاده روی و همینطور که داشتم از هوایی که بالاخره یه خورده خنک شده لذت میبردم، یه رگبار هم زد و بوی گیاهها و خاک خیس بلند شد. بعدش هم رسیدم به یه جا که میون درختها یکی از باغبونها برگ و چوب آتیش زده بود و بوی آتیش وسط اون همه درخت خیس من رو یاد جنگل شمال و پیک نیک با کباب انداخت. تازه وقتی اومدم خونه، اونقدر وقت داشتم که یه حمام دلچسب هم برم و بعدش برم سر کار. مثل هر روز با ده دقیقه تاخیر رسیدم البته، ولی نه بیشتر! عجب بچه مثبتی شدم امروز!ـ
:))

پ.ن. دیشب دوستیم رو با آرش توی فیس بوک اعلام عمومی کردم. نمیدونم چرا یک کاره به سرم زد این کارو بکنم! بعدش هم چند بار فهرست دوستان فیس بوکی رو مرور کردم و هی از خودم پرسیدم تو این یک سال مشکل چی بود که پنهان نگهش داشته بودم؟! راستش دلیلش یادم نیومد! ولی میدونم یه دلیلی داشته حتمن...ـ


اول شهریور 1390

No comments:

Post a Comment