Tuesday, August 23, 2011

دیگه کارم رو دوست ندارم!ـ

صبح همچنان خوابم میومد که ساعت زنگ زد و من هم دیر خوابیدن دیشب رو بهانه کردم برای انجام ندادن برنامۀ پیاده روی. و همزمان به خودم گفتم که تو درست بشو نیستی هیچوقت ! وقتی هم که بالاخره در آخرین زمان ممکن برای به موقع رسیدن به سر کار از جام بلند شدم، همچنان خوابم میومد. مثل همیشه با ده دقیقه تاخیر هم رسیدم و باز به خودم گفتم ده دقیقه زودتر بیدار میشدی چی میشد؟! یا حتا نیم ساعت زودتر، که به پیاده روی هم برسی؟ نمیدونم واقعن چرا نمیتونم این دقیقه ها و ثانیه های ناچیز رو که هیچ تاثیری هم در جبران کم خوابی ندارن از دست بدم و تا دم آخر می چسبم به رختخواب؟!ـ
روز بیحوصله ای بود امروز. بعد از یه روز تعطیلی، فایل کارم رو که باز کردم و یادم اومد به کجا رسیده بودم، بیحوصلگی و حتا بیزاری تو وجودم زد بالا! یه خط درمیون به اینترنت و فیس بوک و جی میل گریز میزدم تا یک کم تحمل پیدا کنم برای گشتن به دنبال تعریف واژه های «اتم سنگین» و «اثر دوپلر» و «اجتماع پذیری» و «احکام سلبیه» و چه و چه. به نظرم هیچوقت اینقدر کارم رو با بیزاری انجام نداده بودم که امروز کردم و هیچوقت اینقدر کم کاری و از زیر کار در رفتن هم نداشتم تا به حال. وقتی تمام وجودت حس میکنه که یه کار بیفایده رو انجام میدی، و وقتی از هرچی که انتخاب کردی دور بشی و کنارش بذاری، دوباره مجبور میشی بهشون برگردی...حیف که میتونست این کار چقدر جذاب باشه و چه زود همه چی خراب شد. دیگه چقدر دلیل لازمه برای اینکه بخوای بری از این ویرانه؟! سیستم ایرانی استعداد ویژه ای داره در نابود کردن هرچی توانایی و استعداده، و هرز دادن هرچی ایده و فکر خوبه! میتونه کیمیاگری کنه و طلا هم که بهش بدی، زباله بیمصرف از اونور تحویل بده! ما که جای خود داریم با این «خرده هوش و سر سوزن ذوق»مون!ـ

1 شهریور 1390

No comments:

Post a Comment