البته سابقۀ این آشنایی درواقع به بیست و پنج سال پیش برمیگرده، شب یلدای سال 65 و اولین اقامت ما در تهران، ولی اون ماجرا برام زودگذرتر و موقتی تر از اونیه که بخوام به حساب بیارمش. بیشتر شبیه یه خوابه که فقط چند تا نقطۀ واضح توش هست و بقیه اش تو یه ابهام و فراموشی مه مانندی گم شده. بعدش هم که از اینجا رفتیم. تازه خود همین عدد بیست هم کم باورنکردنی و عجیب نیست! کولیِ درونم ( بر وزن کودک درون!) نمیتونه بفهمه چرا باید مدتی چنین طولانی رو در یک شهر - اون هم شهری مثل تهران - موند. گیرم که این بیست سال رو در 10 خونۀ جورواجور و در 5 محلۀ مختلف شهر و در سه مرحلۀ متفاوت زندگی گذرونده باشی! ولی باز هم نمیشه یکنواختیش رو هضم کرد! سوال بعدی هم اینه که
پس چطور هنوز بهش عادت نکردی؟! چرا هیچوقت حس نمیکنی اینجا شهر تو هم هست؟ چرا نمیپذیریش؟ بیست سال زمان کافی برای عادت کردن هست دیگه، نیست؟!ـ
آره، کافیه. ولی نه وقتی که تو از روز اول همیشه موندنت رو موقتی بدونی و دلت بخواد بری. ـ
حالا که مدتیه به رفتن فکر میکنم، یا به دوستایی که رفتن و به دلتنگیهاشون، از خودم میپرسم من اگه برم برای چه چیزهایی دلم تنگ میشه؟ انگار مدتیه دارم به همه چیز و همه کس از دید یه مسافر نگاه میکنم و چیزهای تازه ای هم میبینم. واقعیت اینه که هرچقدر هم که فکر میکنم، باز هم به این نتیجه میرسم که دلم برای شهر تهران هیچ تنگ نمیشه. برای ایران چرا، برای آدمهایی که اینجان و برای دوستهای جورواجورم چرا، برای دو سه تا گوشۀ خاص این شهر چرا، ولی برای تهران - گمان نکنم!ـ شاید دلم هوای یه کتابفروشی خاص، یا یه پارک یا سینمایی که با دوستام میرفتیم و ازش خاطره دارم رو بکنه، ولی حالا که دیگه نه اون دوستها هستن و نه حتا خیلی از اون دوستیها. دلم هوای فرهنگنامۀ کودک و نوجوان رو میکنه حتمن و چند نفر ویژه در اونجا رو. و موسسۀ آوای طبیعت و آدمهای دوست داشتنیش رو. این دو جا یه جورایی نقطه عطفهای زندگیم رو ساختن. البته به همین دلیل هم حس میکنم همیشه همراه من باقی میمونن و هرجا برم همراهم خواهند بود. چون نگاهی که به زندگی دارم رو تغییر دادن. به اضافۀ کارم با آقای افشار که اون هم یه جورایی زندگیم رو ساخته و نمیتونم قدرش رو ندونم، ولی حالا دیگه به جایی رسیده که زمان ترک کردنش رسیده و چیزی که زمان ترک کردنش برسه دیگه آدم رو دلتنگ هم نمیکنه. تغییر مهم دیگه رو هم آرش و آشنایی با اون تو زندگیم به وجود آورده که اگه خدا بخواد قرار نیست اینجا جاش بذارم و برم! دلم برای فضای خانواده و بعضی مهمونیها و دورهم بودنهاش هم حتمن تنگ میشه، برای جمع خانوادگی خواهر-برادری خودمون که مدتهاست ناقص شده و برای زندگی در کنار مامان و بابا که خب هرجای دنیا هم که باشیم یه روز باید ازش دل بکنیم و بریم. تازه اگر هیچکدوم از این آدمها دیگه اینجا نباشن، دیگه چیزی هم نخواهد بود که دلم رو اینجا بکشونه.ـ
از این شهر بی در و پیکر شاید فقط برای همین شهرکمون دلم تنگ بشه، اون هم برای اینکه هیچیش شبیه تهران نیست، مثل یه شهر کوچیک و مستقله، یا حتا چیزی شبیه یه روستا که نزدیکترین شهر بهش شهرک اکباتانه! برای اینکه چند برابر آدمهاش درخت و پرنده داره و کلی کوره راه پیچ در پیچ و گوشۀ دنج میون انبوه درختها. برای اینکه بهار پر از شکوفه و گل میشه و پاییز غرق در برگهای زرد و زوزۀ باد پاییزی. برای اینکه چند برابر فروشنده ها و راننده هاش باغبون داره و چندین برابر خیابونها و مغازه هاش کوچۀ بن بست! برای اینکه سکوتش رو گاهی سر و صدای بچه های مدرسه تو زنگهای تفریح میشکنه، یا صداری دزدگیر یه ماشین، یا موتورسیکلت یه پیک موتوری یا بلند شدن یه هواپیما از روی باند، ولی بیشتر از هر صدایی صدای بلبل و گنجشک و زاغی و طوطی میشنوی اینجا. برای اینکه کوهها از پنجرۀ اتاق خوابها پیدان و کل شهر تهران از پنجرۀ هال و پذیرایی و ظهرهای زمستون آفتاب تو اتاق پهن میشه و چیزی نیست که جلوی دیدن آسمون و جلوی نفس کشیدنت رو بگیره. برای اینکه صبحهاش با شرشر آب تو جویها و باغچه ها و بوی خاک و برگهای خیس شروع میشه و شبهاش پر از سکوت و تاریکی و نور ماه میشه. برای اینکه خونۀ مادربزرگ و پدربزرگم سالهاست که اینجاست با همۀ خاطره های کوچیک و بزرگش و برای اینکه میون این همه خونه ای که تا به حال توشون زندگی کردیم، تقریبن هیچکدوم اینقدر حس خوبی بهم نمیدادن ...ـ
اما من کلن هرچی که به گذشته فکر میکنم، چیز خاصی نیست که من رو دچار حسرت کنه، یا باعث بشه دلم بخواد زمان به عقب برگرده. هرچی فکر میکنم میبینم همیشه حس امروزم از دیروز بهتر بوده تو زندگیم و هر دوره ای به نظرم بهتر از دوره های پیشین. چیزهای خوبی بوده که از دست رفته، ولی چیزهای خوب دیگه به جاشون اومده و تازه هنوز هم این حس در من هست که میشه خیلی وقتها خلاف زمانه حرکت کرد و یه چیزهای خوبی رو از گذشته کشید و به زمان حال آورد. کافیه خودت آدم اهل «حال»ی باشی! اینه که به خودم میگم شاید هم اگر از اینجا رفتم، همچنان حس کنم امروزم از دیروز بهتره و خیلی حسرت چیزی رو نخورم!ـ
30 مهر 1390
No comments:
Post a Comment