یه لحظه هایی هست - انگار تو یه فضای لبریز از «الهام و ابهام» موج میزنم. یه دستی پیدا میشه و تارهای ساز درونم رو به نواختن درمیاره. میدونم باید حرکت کنم، پیش برم، اما جهت خاصی ندارم،هدف روشنی وجود نداره. میدونم میخوام به یه چیزی برسم. جایی یه نت همنوا با ساز من نواخته شده و ساز من رو هم به صدا درآورده. روشنتر از هر زمانی میدونم که کار ساز سکوت نیست. با تمام وجودم میدونم که باید یه آهنگی ساز کنم. ولی آهنگ خودم رو پیدا نکردم. برای همین همه چی مبهمه. فقط یه چیزی رو یه جا اتفاقی دیدم، شنیدم یا خوندم، که شبیه اون چیزی بوده که میخوام بشم. بعد توی یه حس خوب امیدوار نگران فرو میرم و هی دنبال نتهای آهنگ خودم میگردم. از خودم میپرسم تو باید چی بشی؟ چه جوری؟ راهش چیه؟ حس میکنم مثل یه موج که هی دستش رو به ساحل دراز میکنه که چیزی رو بگیره و هی دریا عقب میکشدش، اون چیزی که باید پیداش کنم هم هی تا دم در ذهنم میاد و باز برمیگرده و گم میشه تا وقتی که یه لحظۀ اینچنینی دیگه از راه برسه. حس میکنم اگه یه روز این ابهام از این لحظه ها بیرون بره، بالاخره معنی و هدف زندگیم رو پیدا میکنم. بالاخره میفهمم باید چی بشم. کی باشم. فقط اگه این مه پاک بشه... ـ
اول آبان 1390
No comments:
Post a Comment