به نظرم میاد همه حس میکنن که ماجرا داره کم کم به پایان خودش میرسه، اما هیچ کس چیزی به زبون نمیاره. فکر میکنم همه دچار این تضادها تو درون خودشون هستن که اگه از این جور زندگی بسیار سخت رها بشه خوشحال تره، و درعین حال همین که هنوز هست و نفس میکشه، براشون یه دلخوشیه. برای من که اینطوره، هرچند که دیگه مدتهاست اون پدربزرگی که میشناختم و همیشه جیبهاش پر از شعر و داستان و متل و چیستان بود، جاش رو به یه آدم بسیار ساکت و بیحوصله داده. دیگه اون پدربزرگی که میرفتیم سر کمدش تا بازیهای جورواجور و کتابهای فراوانش رو زیر و رو کنیم، حتا اسم ما رو هم یادش نمیاد، نمیدونه کی هستیم و چه کار میکنیم. خودم رو جای اون که میذارم میبینم دلم نمیخواد هیچوقت زندگیم اینطوری باشه، صبح تا شبم محدود بشه به رفت و آمد بین سه نقطۀ تختخواب و صندلی و توالت، اون هم با چنین زحمتی و با کمک چند نفر دیگه. نه کاری بتونم انجام بدم و نه کسی رو به یاد بیارم و نه حتا بتونم از چهاردیواری خونه پام رو بیرون بذارم. واقعن دلم میخواد پیش از چنین روزی مرده باشم. اما باز هم دلم نمیخواد به روزی فکر کنم که همین تختخواب و صندلی خالی باشن و پدربزرگم دیگه پیش ما نباشه...ـ
20 آبان 1390
من می فهمم چی میگی. امیدوارم سفر زندگی مون در جای خوبی و با ح خوبی به پایان برسه
ReplyDelete