نمیدونم از تبعات دهۀ سوم زندگیه یا دلیل دیگه ای داره، اما من دست کم دو سه سالیه که هر روز بیشتر از روز پیش حس میکنم که زندگی کوتاه و زودگذره و همه چیز اون هم موقتی و گذرنده. و در کنارش به نظرم تنها راهی که حقیقتن میتونه به این کوتاهی غلبه کنه، زندگی در «عرض» زمانه - نه در طول آن- و هرچه میشه پربارتر و شادتر و دم غنیمت شمارانه تر!ـ
قبلن کلن به هرچی بود و هر چی داشتم زیاد فکر نمیکردم. فکرم یا متوجه نداشته هام بود و غصه خوردن برای اونا، یا متوجه اینکه در آینده چه کنم و چه راهی درپیش بگیرم. الان هم همچنان آینده و انتخاب راه برای اون ذهنم رو مشغول میکنه، اما بیش از هرچیز لحظۀ «حال»ه که برام مهم شده. هر خوشی ای که دارم یه جایی از ذهنم میدونه که ممکنه فردا نداشته باشمش و بهم میگه قدرش رو بدون! هر جا که سختگیریهای ذاتی و موروثی و اکتسابیم (!) میاد سراغم و اعصابم رو به هم میریزه یا روزم رو خراب میکنه، بهم میگه مهم نیست، میگذره، ببین خوبیهاش چیه و بچسب به اونا! بیشتر از هر زمان دیگه مفهوم شعرهای خیام رو حس میکنم و بیخیال و بیخیالتر میشم و پرتوجه تر و قدرشناس تر و -اغلب شادتر! میدونم که باید شیرۀ زندگی رو تا ته مکید! ـ
7 آبان 1390
امشب همه پستهاتو خوندم . چقدر دوست دارم که دوباره مینویسی. چقدر بزرگتر و مثبت تر شدی نیوشا
ReplyDeleteمینای عزیزم، اول اینکه خیلی خوشحالم که نوشته هام رو میخونی! اینکه من یه فکر یا عقیده ای یا حرفی رو بنویسم و دوستام هم فکر و نظر خودشون رو، برام خیلی لذتبخش تره، تا اینکه فقط اینجا یه چیزایی بنویسم و متکلم وحده باشم.ـ
ReplyDeleteدیگه اینکه خوشحالم که فکر میکنی تغییر مثبتی در من پیش اومده :)ـ