Saturday, December 24, 2011

زمستان و روسیاهی...ـ

صبح که میرفتم سر کار، آقایی که هر روز کوچه ما را جارو میزند طبق معمول مشغول جارو زدن بود و هر چند لحظه ای دستهایش را جلوی دهانش میگرفت و ها میکرد و به هم میمالید. از دستهای توی جیب خودم خیلی خجالت کشیدم. حالا یک جفت دستکش توی کیفم منتظر است تا یک بار دیگر که او را ببینم، ببینم قبولش میکند؟!ـ

3 دی 1390

No comments:

Post a Comment