شاید واقعن این آخرین ساعتهایی باشه که این بخش باقیماندۀ خانوادۀ من (بخش مقیم تهران!) دور هم جمع میشن و با هم شام میخورن. خدا میدونه که بعدش آیا باز هم ممکن خواهد شد که با هم باشیم یا نه و باز هم خدا میدونه که چند روز یا چند سال دیگه خواهد بود...ـ
پ.ن. البته این هم ممکنه که هیچ اتفاقی نیفته و همه برگردیم سر زندگیمون. نمیدونم چی الان بهتره. ولی حس میکنم امشب یه صفحۀ دیگه از داستان ما داره ورق میخوره...
٥ دی 1390
٥ دی 1390
No comments:
Post a Comment