Monday, December 26, 2011

یه سفر، سفری که انتهاش هر چیزی میتونه باشه

شاید واقعن این آخرین ساعتهایی باشه که این بخش باقیماندۀ خانوادۀ من (بخش مقیم تهران!) دور هم جمع میشن و با هم شام میخورن. خدا میدونه که بعدش آیا باز هم ممکن خواهد شد که با هم باشیم یا نه و باز هم خدا میدونه که چند روز یا چند سال دیگه خواهد بود...ـ

پ.ن. البته این هم ممکنه که هیچ اتفاقی نیفته و همه برگردیم سر زندگیمون. نمیدونم چی الان بهتره. ولی حس میکنم امشب یه صفحۀ دیگه از داستان ما داره ورق میخوره...

٥ دی 1390

No comments:

Post a Comment