Thursday, September 26, 2013

کلیدهای خاطره‌

زندگی پر از کدهایی است که هرکدام کلید روشن کردن یک خاطره هستند. خاطره از یک شخص خاص یا یک دوره یا حال و هوای خاص در زندگی گذشته یا یک اتفاق. این کدها هر چیزی میتوانند باشند، از یک آهنگ قدیمی گرفته تا یک یادگاری یا هدیه، یک جمله یا تکیه کلام یا حتا یک خوراکی!
مثلن من پریروز که داشتم نان و ترشی میخوردم درجا یاد مادربزرگم افتادم که نان را با ترشی میخورد و دوست داشت. گاهی جزئیات هم خیلی مهم میشود. اگر همین ترشی را با برنج بخورم یاد سریال اوشین میفتم و بدبختیهایش. البته درست یادم نیست که آنها همیشه برنج و تربچه میخوردند و من این برنج و ترشی را از خودم درآورده ام و توی ذهنم به اوشین ربطش داده‌ام، یا واقعن این هم بوده! 
بنفشۀ آفریقایی به هر حال من را همیشه یاد دوستم نرگس می‌اندازد که اول بار در خانه‌اش آن را دیدم و بعد هم یکیش را به من داد و آهنگهای داریوش همزمان مرا یاد نوجوانی و اعتیادم به غصه خوردن با این آهنگها می‌اندازد و همینطور مامانم که نوار کاستهای داریوش و گوگوش و بقیه مال دورۀ جوانی‌اش بود و بعد به من رسیده بود. آهنگی اما اگر از «بَری واید» بشنوم یا حتا اسمش را، باباست که فوری به یادش می‌افتم. حق انحصاری این خواننده مال اوست که جوانیهایش بهش علاقمند بوده! خیلی جاها وقتی موقعیتی پیش بیاید که جملۀ «مرسی من راحتم» به ذهنم برسد، خاطره‌های دفتر کار و خاله‌ها و آقای افشار به دنبالش است و همینطور خیلی تکیه کلامهای دیگری که در آن جمع بارها تکرار میشد یا داستانهایش را آقای افشار برایم گفته. کتاب «دشمن عزیز» جین وبستر اما شیرینترین خاطرۀ ممکن یک نفر از کنکور را زنده میکند. چون در آن دورۀ مزخرف پر از فشار و نگرانی و بی‌حوصلگی، روزی که رفته بودم خیابان انقلاب تا کارت ورود به جلسه‌ام را بگیرم، آن را خریدم و در روزهای باقیمانده تا کنکور به جای هر درس یا تست یا خزعبلات دیگر، یک‌نفس این کتاب را تا آخر خواندم و چقدر هم از آن لذت بردم!
گاهی بعضی از این خاطره‌ها و کلیدها هم البته خوشایند یا شاد نیستند، مثل خاطرات دبستان که فقط آنها که با جنگ و ترس و محرومیت گره خورده به یادم مانده یا خاطراتی از دوستیهای مدرسه که اغلب همراه با جدایی و دوری بوده‌اند. اما به‌جز اینها، اغلب بقیه‌شان خوبند و دوستشان می‌دارم :)

26 سپتامبر 2013

No comments:

Post a Comment