قفلی بزرگ همهعمر مرا در بند و زندان داشته و میدارد. زندانی از درون که هیچ به بیرون آن راه نیست! قفل را باید یا کلیدی یافت یا شکست، میدانم، اما راهش را نمییابم.
به دنبال کلیدش حتا جلای خانه و دیار کردم، اما هنوز هیچ نیافتهام. رودی پشت دیوار این زندان که منم، سالهاست سر به سنگ کوبیده! دیگر بیطاقت و بیقرار شده. در این تنگنا دارد میگندد، میپوسد، میمیرد، اما نمیخواهد بمیرد! هنوز امید آزاد شدن دارد و با تمام وجود میجوید و تقلا میکند. باید از این بند رها شوم. باید! راستی زندان منم یا رود؟!
24 اکتبر 2013
به دنبال کلیدش حتا جلای خانه و دیار کردم، اما هنوز هیچ نیافتهام. رودی پشت دیوار این زندان که منم، سالهاست سر به سنگ کوبیده! دیگر بیطاقت و بیقرار شده. در این تنگنا دارد میگندد، میپوسد، میمیرد، اما نمیخواهد بمیرد! هنوز امید آزاد شدن دارد و با تمام وجود میجوید و تقلا میکند. باید از این بند رها شوم. باید! راستی زندان منم یا رود؟!
24 اکتبر 2013

نیوشا جونم می دونم که این پست مال خیلی وقت پیشه. ولی حالا حال کردم چیزی بگم. چون منم عاشق نوشتنم ، خب بیا ایران خودمون که با اجازه و بی اجازه قفل همه چیو باز می کنن!
ReplyDelete