Thursday, October 24, 2013

قفل

قفلی بزرگ همه‌عمر مرا در بند و زندان داشته و می‌دارد. زندانی از درون که هیچ به بیرون آن راه نیست! قفل را باید یا کلیدی یافت یا شکست، میدانم، اما راهش را نمی‌یابم.
به دنبال کلیدش حتا جلای خانه و دیار کردم، اما هنوز هیچ نیافته‌ام. رودی پشت دیوار این زندان که منم، سالهاست سر به سنگ کوبیده! دیگر بی‌طاقت و بی‌قرار شده. در این تنگنا دارد می‌گندد، می‌پوسد، می‌میرد، اما نمی‌خواهد بمیرد! هنوز امید آزاد شدن دارد و با تمام وجود می‌جوید و تقلا می‌کند. باید از این بند رها شوم. باید! راستی زندان منم یا رود؟!

24 اکتبر 2013

1 comment:

  1. نیوشا جونم می دونم که این پست مال خیلی وقت پیشه. ولی حالا حال کردم چیزی بگم. چون منم عاشق نوشتنم ، خب بیا ایران خودمون که با اجازه و بی اجازه قفل همه چیو باز می کنن!

    ReplyDelete